آيدين عزيزم

سال نو مبارک

امروز سه شنبه است ، بیست و چهارم اسفند نودو شش. یک سال دیگر نیز در آخرین روز ها و دقایق عمر خود ، همچون شمعی  روشن و خاموش می شود. روزهای آخری که هر چقدر به دقایق و ثانیه های سال تحویل آن نزدیک می شوی دلهره ای نرم  امانت را می گیرد. انگار در آن لحظه چه اتفاقی خواهد افتاد که همه در تب و تاب رسیدن به زمان موعود اند. زمانی که هر کس در خلوت خود بهترین دعا را برای عزیزترین موجودات زندگی اش زمزمه می کند. یا مقلب القلوب و الابصار ..... حول حالنا الی احسن الحال. یک سال نیز گذشت و عزیزترین داشته من ، امروز بزرگتر و شاداب تر از قبل شده است. خنده های آیدین، بهترین سوغاتی و عیدی  است که من در تمام این ساله...
24 اسفند 1395

گاهی دلم تنگ می شود...

گاهی دلم برای خنده هایت تنگ میشود. زمانی که تنها در گوشه اتاق ، کنار سماور قدیمی می نشستی و به باغچه حیاط خونمون، خیره، نگاه می کردی. گاهی دلم برای شنیدن صدایت تنگ می شود . دلگیر می شوم. راستی خوب گفته اند: چقدر زود دیر می شود. انگار همین دیروز بود دوران کودکی ام . هنوز آرامش دستهای مهربانت را حس می کنم.هنوز نگاه نگرانت را پشت سر خودم با تمام وجودم احساس میکنم. هنوز صدای دعاهایت را در گوشم دارم. آخ که چقدر به دعاهایت محتاج شده ام ، مادر....  تو رفته ای و من تنها دلم برای غصه هایت تنگ می شود. کاش بودی و من دوباره دستهایت را نوازش میکردم. کاش بودی و من اندکی قدر تورا درک میکردم. دعایم کن... ...
12 بهمن 1395