حالم دگرگون شده .
ازسالهای دور او را می شناختم ،تب داغی را درون خودم نسبت به او احساس می کردم . اورا بسیار دوست می داشتم .هربار که تازه می دیدمش تپش ضربان قلبم بیشتر وبیشتر می شد.من تمام عاطفه ام را پاک درحال باختن بودم.تازه داشتم می فهمیدم، این عشق است که به سراغ من آمده است . قدمهایی که از من دور میشد اضطراب سینه ام را فشار می داد.احساس سنگینی نفسهایم را لمس می کردم.من به شدت به کوچه عشق عادت کرده بودم و هرروز سرتاسر این کوچه را بادلم پیاده می رفتم تا دوباره آن لبخند مهربان را پیدا کنم. اکنون سالها از آن روزها می گذرد ومن هرموقع احساس دلتنگی می کنم به سراغ آن حال خوبم می روم وبا کودک درونم همبازی می شوم.آن حس خوب را هم...
نویسنده :
مهدي
15:00






