آيدين عزيزم

عید تان مبارک

امروز پنج شنبه است، بیست و هفتم یکهزار و سیصد و نود و چهار . پسرم سه سال و هشت ماه و پنج روزه که به زندگی ما عشق دوباره بخشیده. چهار سال و چهار عید مبارکی را پیش ما بوده و مثل یک سین عزیز به سفره زندگی ما برکت و قوت داده. عشق شاید بالاترین نعمت و بخشش خدای بی همتا به آفریدگانش باشد . و فرزند شاید بهترین نمود این هدیه تمام نشدنی خداوند مهربان. یادم نخواهد رفت اولین تصویری که با دیدن صورت معصوم آیدین در ذهن من نقش بست و من هر روز با دیدن صورت زیبا و معصوم فرزندم خدا را شکر میکنم که به من دوباره فرصت عاشق شدن داد. هر روز دستهای او را بو می کشم تا دوباره هوای مهربانی را در آسمان سینه ام احساس کنم . هر روز و هر شب به چشمهای او خیره می شوم ، تا آ...
27 اسفند 1394

آرزو دارم...

        حیاط خونه ما بزرگ بود، مثل یک باغ بزرگ.  پر از درخت و سبزی . بچه که بودم به همه جای خونه سرک می کشیدم. تمام سوراخ سنبه های حیاط خونمون را بلد بودم، طوریکه چشم بسته می تونستم به هر چیزی که می خوام و هر جا که باشه، دست بزنم. اما شب که می شد نمیدونم چرا !؟  انگار ارواح خبیسه در زیر درختها و ساختمونهای حیاطمون لانه کردن جرات نداشتم، سمت درختا برم. یا از وقتی که یکی از هم محلی های ما که دوتا کوچه بالاتر از ما بود، به رحمت خدا رفته بود؛  با این اینکه خانوم مهربان ، دوست داشتنی و خوش قلبی بود اما من شبها از سر کوچه اونها نیز جرات رد شدن نداشتم؛ انگار که روح آن مرح...
23 بهمن 1394